Lilypie 4th Birthday Ticker رومينای مامان و بابا

Teddy Bear

رومينای مامان و بابا


 

 روزانه
روزای خوب بهاری  +هوای سرد+  روشن کردن شوفاژ از اخبار این روزاست فک نکنین ما تو سیبری هستیم ها .. اینقده این دخمل ما تو این هوای گرم می گفت مامان پالتول و شال گردن بپوشیم که باز دوباره سرما شروع شد .
چند روز پییش اینجا هوا حسابی بارونی شد  از عصر تا شب یکسره بارون بارید  ساعت حدودا۸ شب بارون بند آمده بود خیلی هوا عالی بود رومی مامانم که از عصر تو خونه بود هی می گفت بریم بیرون بریم بیرون بالاخره خانمی را برای دوچرخه سواری بردم تو محوطه مجتمع  هوا یک خورده سرد شده بود ما هم که خونه مامانی بودیم  باز خدا را شکر مامان لباس زمستونی که از رومی بود جمع نکرده بود  کت روناک  را هم نگه داشته بود  خلاصه  به هوای اینکه الان خیلی ها تو محوطه هستند  رفتیم اما هیچ کس نبود رومینا  میگفت مامان  دوستام کی می یاند  من منتظرشون می مونم  من گفتم نه مامان جان شما زود د.وچرخه سواری بکن بریم ..رومینا اینقدر از هوا و دوچرخه سواری لذت می برد که اصلا منو که همینجوری یک لنگ واستاده بودم فراموش کرده بودم دیدم هوا سرده و دیگه دیر وقت داره میشه صداش کردم گفتم مامانی بریم دیگه خونه ااینجا داره تاریک میشه  خلوته زودتر بریم رومینا با خونسردی جواب دادا:مامان جان نترس اینجا سرایدار داره..
میخواستیم بریم نمایشگاه گل و گیاه اما دیدم هوا خیلی سرده بهتره برم یک کاپشنی یا ژاکتی واسه رومی بردارم همینجوری تو لاندری مشغول گشتن بودم که رومی خانم  به من میگه مامانی زحمت نکش من پالتولمو (پالتو) پیدا کردم  ..دیدم خانم اون پالتو که  دیگه واسش کوچیک شده  بنده تو یک ساک دم در لاندری گذاشته بودم که ردش کنم بره بوده را برداشته حالا اصرارم داره همونه بپوشه  راستش منم دیدم وقتی باید کلی لباس تا شده بر دارم تا ژاکت دیگشو پیدا کنم زیاد حساسیت به خرج ندادم حالا عکسا اون روز بارونی و دیدار خانمی از نمایشگاه گل و گیاه می زارم فقط نگیم این چه کت کوچیکی این مادر نمونه تن نی نی کرده  تقصیر من نیست  تقصیر این هوای گوگولیه که عین زمستون شده  .
پریشب با نی نی رفتیم دنبال بابایی که از ماموریت بر میگشت .رومینا چند وقته  ماهارو بعضی وقتا  به اسم مامان جان و بابا جان صدا می کنه بعد این جان اخر همچین با تاکیید میگه که هم ادم خندش میگیره هم  می فهمی یک جورای میخواد ادمو  ..کنه یعنی کاملا همینه و اغلب موارد اینقدر با ناز و ادا میگه که دل ادم براش ضعف میره ..اونروز تو ماشین  باباش پشت فرمون منم جلو نشسته بودم نینی عقب و مدام از پدرش سوال می پرسید   باباشم تا جاییکه می تونست جواب می داد اینگار  یکی را این وسطا جواب نداد که رومینا همون بابا جان معروفشو چند بار گفت ..من با یک حالت خنده برگشتم عقب ماشینو نگاه کردم  با خنده این جمله بابا جانو تکرار کردم ..که یکهو نی نی برگشت به من با یک نگاه تندی گفت  شما وقتی بچه بودی مگه به بابات چی می گفتی خوب پدرمه دیگه؟؟؟؟ ما رو میگی دیگه ساکت شدیم گفتیم بله حق با شماست ..
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٩ - رومينا

 

اول از همه ۲۴ اردیبهشت تولد خاله سحر جونم مامان داداشی کیارش تبریک میگم ..سحر عزیزم تولدت مبارک (این از طرف  نازنین بود)هزار بار می بوسمت بهترینها را برات ارزو میکنم .

شنبه + یکشنیه روزانه رومینا

به لطف روزای بهاری و هوای عالی و این گلای خیلی قشنگ یک روز عصر خونه دوست مامانم  جهت دیدن از باغ گل رز و مهمونی عصرونه  دعوت شدیم خیلی  زیبا بود  من خودم یاد خونه قدیممون و خاطراتم افتادم از اونجاییکه  من فعلا خونه مامان هستم چون بابایی رومی رفته ماموریت  دوربینم  همرام نبود  اما با دوربین موبایل عکس گرفتم که بعدا می زارم متاسفانه یادم رفته بود دوچرخه رومی را ببرم و تمام مدت رومی خانم غر غر کرد .متاسفانه باید بگم مامان فراموشکارم.

رومی خانم با دیدن گلای رز رنگارنگ خیلی خوشحال شد و همش تو باغ دور میزد و گل می خواست  یک هو به قسمت گلای محمدی رسید دختر دوستمون (سارا)براش گل محمدی چید و خاراش گرفت داد دستش تا بو کنه رومی گفت مامان بوی نماز میده این گله ..... خودم باورم نمی شد این حرفو از کجا اورده چون یکبارم من در مورد گل محمودی حرف نزده بودم جانمازهای خونه ما از این بوها نمیده که بگم براش تداعی شده..

شب که برگشتیم دخملی مامان  ساعت ۱۰ شب هوس پنیر کرده مامان هم پنیرش تمام شده خلاصه  هی بریم بیرون بخریم و این حرفا معلوم بود دلش واسه دوچرخه سواری تنگیده اینا بهانه است منم دیگه تسلیم شدیم دوباره شال کلاه که بریم بیرون تا سر کوچه خانم دور دور بزنه هوا هم عالی  قسمت جالبش اینجاست قبلا بچه ها با مامانا راه می رفتن مامانا همه همسایه ها را میشناختن هی سلام علیک می کردن اما الان اوضاع تغییر کرده من به این سن سالو به عنوان مامان رومینا نیم وجبی ۳ ساله  تو محله مامانم اینا می شناسن (مامانم تازگی به این محل آمده منم که تا ماه قبل صبح می رفتم شب می امدم از دور برای خونه خودم خبر نداشتم چه برسه به خونه مامان اما رومی چون اونجا بوده بچه محل حساب میشه ) از دم در مجتمع  رومینا سوار دوچرخه با صدای بلند سلاممممممممممممممم  با سرایدار پیر مجتمع روبرویی که داشت چرت می زد و  تی وی می دید خواب از سر طفلک پرید ..

سرایدار :سلام رومینا جون خوبی بیا تو محوطه دوچرخه سواری کن؟؟ دور باغچه..

رومینا:نمیشه با مامانم هستم وقت نداره

من :متعجب دارم صحبتها را گوش می دم ..رومینا وسط کوچه داد نزن شبه همه خوابن برو بخریم زود برگردیم..

دوقدم جلوتر نزدیک  مغازه میوه فروشی که هنوز بازه

مرد فروشنده  در حالیکه سیگار دستشه :رومینا خانم  سلام ا لان آمدی بیرون  ؟ کجا میری  ؟ مگه تو شبم می تونی دوچرخه سواری کنی؟

رومینا:بامامانم آمدم بازم که سیگار می کشی بده!!!!!!!!!!!!!!

من : رومینا ااااااااااااااا با ادب باش ..ببخشید آقا

مرد فروشنده :شما مامانش هستید  من :بله

فروشنده :نه رومینا خانم خیلی مودبه به من گفته سیگار نکشم براش ضرر داره باشه نمی کشم

خلاصه با هر زور زحنمتی بود به سوپر سر کوچه رسیدم بین راه رومینا جان با چندین نفر سلام علیک کردن همه بر بچز محله بودن مثل اینکه کوچه هم سرپایینی بود با سرعت دوچرخه سواری می کرد منم دنبالش می دویدم

سوپر : رومینا سریع از دوچرخه پیاده شده به من میگه مامان شما نیا من خودم میرم

من :نمیشه مامان جان من باید بیام

رومینا :نهههههههههههه مامانی همیه(همیشه) می زاره من خودم برم بخرم .تنهایی

من :نمیشه مامان من باید بیام  باهات  .زیادم سر صدا نکن عزیزم .رومینا:مامان برام آب نیوه (آب میوه) بخر (چون من براش اصلا اب میوه بیرون نمی خرم ) خلاصه اون شب آب نیوه و پنیر خرد پرت خریدیم رومی مامان اجازه داد وسایلا را تو سبد بزاریم.تو راه برگشت به خونه با خودش این آهنگ می خوند

چند وقته تو ماشین   ۲ تا آهنگ از مدرن تاککینگ  هست  رومینا همش اون  را گوش می ده اما از این آهنگ خیلی خوشش می یاد و با خودش اینجوری می خونه .

اوی گو اوی گو (با ریتم همون تقریبا) بعد به اونجا که میگه چو چو چو اونم با سرعت تکرار میکنه...

یا آهنگ فرانسوی هم هست که یک جاش میگه آن شانته آن شانته..رومینا درست با همون ریتم میگه ااا شاته اا شاته و همش میگیه الیزه بزار برام ..بچه سلیقش داره تغییر می کنه

البته که عاشق موسیقی و هر جوری که می شنوه سعی میکنی در تکرار اون ریتم  سعی کنه

اینروزا  خیلی  از این آهنگ کامران و  هومن خوشش می یاد و این قستشو همش با خودش می خونه

دوست دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی می یاد............(با لحن خودش هر کاری کردم نمیگه که ضبط  کنم اینجا بزارم)..

یکشنبه عصر می خواستیم بریم خونه خاله الهه با علت ترافیک زیاد تصمیم گرفتم با آزانس برم  راننده تاکسی خیلی دیر امد من حسابی عصبانی ......سوار ماشین که شدیم راننده آزانس از این ادمهای شوخ و پرحرف که می خوان تا خود مقصد حرف بزنن  طفلک از من که نا امید شد با رومی صحبت کرد دیگه تا اینکه رومینا قراره تو مهمونی چی بخوره ازش پرسید و رومینا خوشحال البته  هر جوابی که می خواست بده یک نگاهی به من میکرد که مثلا اجازه بگیره خوشگلم

خلاصه به مقصد رسیدیم  موقع پیاده شدن رمینا به راننده آزانس میگه مرسی اقا از اینکه با من صحبت کردین ببخشید که این بچه (عروسک تو دستش لیلا اسمشو گذاشته )اذیت کرد.........

همون روز ۲۵/۲/۸۶  ساعت ۱۹

این پی نوشت  الان داره بصورت مستقیم اضافه  می شود :

این خاطره خیلی داغ من خونه مامان نشستم کنار دراور پشت پی سی. رومینا صندلی گذاشته لوی دراور هر چند دقیقه یکبارم داره منو زیر چشمی نگاه میکنه که مثلا حواس من پرت باشه خیلی قیافش جالب شده..منم دارم وانمود میکنم که اصلا کاراشو نمی بینم چون می دونه اگه به وسایل رو میز من یا مامان دست بزنه من دعواش میکنم ..واسه همین فک کنم اولین کار دزدکیشو داره انجام میده نمی دونم این چه عشقی آرایشی  که از بچگی  تو وجود نی نی دختر  هست..الان کرم ضد افتابو برداشته داره می ماله هی خودشم نگاه می کنه  طفلی دل تو دلش نیست من بفهمم..باز منو دید زد ..(حالا انگار مجبوره) ماتیک برداشته خیلی ماهرانه داره رو لباش می زنه الان اگه مامانم بیاد حتما به من میگه مگه نمی بینی داره چی کار میکنه اما دلم میخواد تا اخر کاراشو نگاه کنم ..الهی بگردم چه با دقت خودشو ورنداز میکنه قدشم خوب نمی رسه رو نوک انگشتاش بلند شده داره میره سروقت شوتها اوه اوه چه حرفه ای میزنه   دیگه وقتشه برم یک سر بزنم بهش الان مامانم می یاد یک چیز بهم میگه فیلم دیدن بسه .......................... رفتم جلو فقط نگاش کردم اونم با یک نگاه شیطونی چشماشو واسه من گرد لباش بهم چسبوند یک لبخند کوتاه  کرد چشمک زد از صندلی آمد پایین  و از اتاق رفت بیرون...........همین

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٥ - رومينا

گوفشاره

 رومینا مامان را تا به حال دوبار گوشاشو سوراخ کردیم اما   با توجه به مراقبتهای زیاد هر دوبار بسته شد  این یک سال اخیر دیگه از خیر گوشواره گوش کردن نی نی گذشتیم تا این تولد آخریش که این خاله الهه  رومینا منو کشت که نه نمیشه باید بچه  گوشواره داشته باشه. می خوام لباس عروس تنش کنیم موهاشو ببندیم  و این حرفا.... .منم  متاسفانه خام شدم  و فقط یک طرف قضیه را دیدم گفتم باشه  به خود رومی مامان هم  که گفتیم کلی خوشحال شد که مثل نی نی های دیگه گوشواره دار میشه و خوشگل و... برای همین برای سوراخ کردن گوش نی نی رفتیم پیش خاله مریم (دختر خالم )که دکتر هم هست و اونم با هزار تا نازو نوازش و انتخاب رومی اولین گوشو سوراخ کرد من که داشتم می مردم از ناراحتی برای دومی یک کم مردد بود و نمی زاشت البته طفلکم زیاد سر و صدا نکرد  اما دومی را دیگه نمی زاشت واسه همین من خودم داوطلب شدم که گوشامو سوراخ کنم(خودم هم بدم نمی امد ها) تا رومی نترسه و اون یکی دیگه را هم بزاره... دیگه این شد که گوشای مامان و رومی گوشواره دار شد  بعدشم جایزه و این حرفا برای رومی تا چند روزم رومی  هر کی تلفن می زد یا دم درو می زد  خلاصه و  هر تازه واردی  رامی دید اول خبر گوشواره دار شدنشو می داد که خاله یا دایی می دونین من گوفشاره  (گوشواره)دارم  جالب اینجا بود که همون شب کارگرهای شهرداری   برای گرفتن ماهیانه  آیفونو  زدن (خونه خاله) رومی مامان سریع رفت ایفون برداشت  و براشون می گفت می دونین من گوفشاره خوکشل دارم تازه گوشامو سوراخ کردم   اونمونده بودن ابن کبه دیگه . تا اینجا قضیه خیلی عالی بود اما مشکل از جایی شروع شد که رومی خانم اصلا اجازه نمی داد و نمی ده به هیچ وجه به گوشش دست بزنیم (مامان نازنین یادش رفته بود نی نی بزرگ شده و دیگه نوزاد نیست که بتونه هر بلایی بخواد سرش دربیاره اونم چیزی نگه)این لاله گوشو باید با  پنبه والکل سفید روزی چند بار تمیز کنی گوشواره را یک کم بچرخونی اما تا امروز حتی اجازه نداده یکبار دست بزنم تازه موهاشم که می خوام جمع کنم باید طوری باشه که به گوشش نخوره می دونم که درد نداره اما انگار ازرده شده یا ترسیده که اصلا اجازه نمی ده حتی تو خواب عمیق کسی به گوشش دست بزنه...خیلی فک کردیم که چی کار کنیم با تماس با دکتر این حرفا گفت اگه ابسه نکرده مشکلی نداره اما باید گوشواره را در بیاری کم کم چربش کن و بچرخون و این حرفا .دیشب رومینا با بابایی رفتن داروخانه که پمادهای مخصوص بگیرن (قبلش دکتر داروخانه کمی توجیه شده که با رومی صحبت کنه در مورد گوشش  )رومینا و بابایی رفتن داروخانه من تو ماشین منتظر که رومی خانم بیاد رومینا برگشت :

رومینا :مامانی بیا ببین چی گرفتم.

من :چی گرفتی مامان؟

:رومینا :آقای دکتر به من کماد داد (پماد) گفت اینو به گوشت بمال اول به گوش مامان بعد بابا بعد گوش خودت!!!

من:آفرین پس امشب میزاری برات بمالیم پمادو؟

رومینا : (با اعتراض که چرا من پماد گفتم)مامان جان  کماد !!!! نه اون کمد که تو اتاقمه ها  کماد .......

اینم از کماد نی نی ما  خوشبختانه ترسش ریخت یک پماد رو گوش من و بابایی حروم کرد تا گذاشت رو گوش خودش بمالیم البته بازم خودش ..حالا دعا کنید  زودتر این معضل گوش حل بشه .که دارم از عذاب وجدان می میرم.

دیروز صبح رومینا از خواب که پا شد بهش گفتم عزیزم صبح به خیر خوبی؟ دیشب خوب خوابیدی ؟خواب چی دیدی؟ خیلی منتظر بودم بگه خواب فرشته ها یا دوستام (همون چیزهایی که من شبا بهش میگم و تو قصه واسش تعریف می کنم) اما رومینا گفت مامانی دیشب خواب یک مار بزرگ دیدم..

من :مار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

رومینا :آره مامانی یک مار بزرگ که آمد تو خونه تورو نیش زد منم کشتمش انداختمش بیرون بعدشم  تورو بردم بیمارستان .....

خیلی ناراحت شدم که چرا نی نی این خوابا را میبینه و اینکه  عجبا  بچه های الان چه روحیه دارن  همش تو فک بودم که این  افکار خود رومینا است یا حرفهایی که شنیده و بعد اندی   کاشف بعمل اوردم اینا حرفهایی که  پسر دختر خالم نشسته با آب تاب براش تعریف کرده و بهش القا کرده که تو هم شبا از این خوابا می بینی ....... 

دیشب رومی مامان اینگار دلش واسه دختر خاله هاش تنگ شده بود موقع خواب می گفت مامانی من تنهام هیچکی نیست با من بازی کنه ... باز من نازش کردم بوسیدمش و کلی اسم از دوستاش براش اوردم تا یکخورده دل کوچیکش آروم شده ...عجب دنیای زیبا و پاکی دارن این بچه ها ..

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٢ - رومينا

در احوالات تولد

Image and video hosting by TinyPic   

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic بالاخره این مامان نازنین تنبل تصمیم گرفت این پستو که انگار توش چله افتاده بنویسه البته مامان نانا میگه یک پپست نوشته اما یک هو پریده بحق چیزهای نشنیده..

رومینا

درست دوهفته پیش تولد منو مامانی و بابایی گرفتن چون امسال تولد من با عروسی دایی دارا تو یک هفته شده بود همگی باید می رفتیم   پس مامانی گفت تولد منم اونجا بگیرن که همه دختر خاله هام هم باشن چون اونجا به من خبلی خوش می گذره مامان نانا بعلت اینکه روزهای آخر کاریش بود شبا دیر می آمد خونه خیلی هم خسته و کوفته بود  برای همین من طبق معمول با مامانی جونم زودتر رفتم تا مقدمات تولدو فراهم کنم تا مامان خانم تشریف بیارن من جمعه رفتم مامان خانمم دوشنبه با پرواز با خاله الهه جون قرار شد بیان بابایی جونم که طبق معمول کار داشتو نمی تونست بیاد تازه به مامان نانا گفت چرا تولد بچه را اونجا میگیری  خوب راستم میگه اما مامان نانایی دیگه البته بگم که من روز تولدم کادوم از مامانی و بابایی گرفتم دیدم می خوان برام از این ماشین شارژی بخرن منم خودمو لوس می کردم تو هر فروشگاههی میرفتم میگفتم زود باشین بخرین گده پاهام درد گرفت از بس پیاده را رفتم اما این مامان و بابایی مگه کوتاه می امدن هی این ماشینو نگا میکردن هی اونو به منم میگفتم خوشت می یاد آخرشم یک فولکس سبز خیلی خوشگل که همون اول خودم دیدم برام خریدن .. بقیه ماجراهای تولد از زبون مامان نازنین

مامان نازنین

همسایه ها یاری کنید تا من تولداری کنم ..

تا اینجا خوندین که روز دوشنبه شد من با الهه صبح زود پرواز به سمت    مثال بالا را که گفتم واقعا در مورد تولد گرفتن امسال من صدق می کرد راستش امسال برخلاف ۲ سال گذشته که تا لحظه اخر تولد می دویدم  امسال مثل مهمون صبح تولد رسیدم  تقریبا اکثر کارها شده بود   (به لطف اینکه تولد تو یک شهر دیگه خونه  خاله جونم  و  کمک مامان مهربونم  )  چون دعوت کردن مهمونا و کلیه خریدها میوه شیرینی ومواد غذایی و...  و آشپزی شام مامانم انجام داده بود  یک نو غذا دیگه برای شام دختر خالم سفارش داده بود کیک را خواهر لیلا انتخاب و سفارش داده بود  و دایی دارا بعنوان کادو تولد داد .خونه و طرز چیدمان و...خاله مهربونم انجام داده بود فقط مونده بود یک تزیین خونه و درست کردن دسر مونده بود  که اونو گذاشته بودن واسه مادر بچه (بقول بقیه مادر بچه خسته نباشه) اما قیافه من و  الهه که میخواستم سوار هواپیما بشیم دیدنی بود بغیر از کلی اسباب اثاثیه که اضافه بارم دادیم مجبور شدم یک ساک گنده پراز کلاه تولد شرشره  وظرف تولد تو دستم بگیرم اصلا جا نبود از دور که یکی منو نگاه میکرد فقط شرشره و برق برقی می دید..خلاصه وقتی رسیدم رومی مامان از خواب بیدار شد منو که اونجوری دید فهمید که دیگه نه واقعا امروز تولدشه و حسابی استقبال گرم کرد اخه طفلی ۳ هفته است تو رویای تولدو و هی می شمره کی تولدش میشه کل تزیینات که با من بود انجام دادم اما  تمام بادکنکا را تا عصر با رومی جون و ثمین (دختر دختر خالم ترکوندیم) و مجبور شدم باز به خاله سحر تلفن بزنم سر راهت بادکنک بگیر بیار .معمولا بچه ها روز تولدشون خیلی اذیت می شن رومینا را ظهر زود ناهار دادیم و تقریبا خوابوندیمش که موفقیت آمیز بود و بعدشم برای آماده شدن فرستادمش خونه دوستم (الهه )که آمدش کنه و با اونا بیاد حسابی دیگه ذوق زده بشه .. الهه می گفت وقتی داشتم آمادش می کردم و موهاشو درست می کردم از بس موهای رومی نازک و لخته   هی از دستم در می رفته گفتم اه ه ه  خاله جون این موهات اصلا نمیشه رومینا خیلی اروم به خالش میگه خاله جون حالا شما سعیتو بکن!!!!!!!!!!!!!!!!  خاله الهه و لیلا و رومینا سر راهشون کیک را هم گرفتن و آوردن لیلا میگه تا خود خونه کشته مارو از بس پرسیده این کیک مال کیه ؟چی روش نوشته؟ کجاش نوشته رومینا ؟چرا نوشته؟چرا ؟ چرا این عروسکه این شکلیه؟چرا این کیکیه این شکلیه بقول معروف  رومینا خاله هاشو تا خونه استاد کرده در ضمن  هر چند وقت یکباری هم ناخنک می زده.

رومینا که وارد خونه شد دم در من و بچه ها منتظرش بودیم آهنگ تولد مبارک گذاشته بودیم صدای نوارو که شنید دیگه از شدت ذوق نمی دونست چکار باید بکنه پله ها را نمی تونست عادی  بالا بیاد تو خونه که رسید از دم در بدتر از مامانش قر قر  و رقص نمیدونم اینهمه قر کجا یاد گرفته خیلی ذوق زده شده بود که اینهمه ادم منتظر امدن اونن فک میکنم حسابی سورپرایز شد (دلم می خواست به خودش خیلی خوش بگذره) فیلمش خیلی جالبه ..خلاصه رومی خانم ما تا شب حسابی رقصید همه جور رقصی هم میکرد اما رقص جدیدش حرکت موهاش بود و اینکه وقتی می خواد قر کمر بده دقیقا از گردن خودشو خم میکنه اما خیلی جالبه که امسال به اغلب رقصا با دقت نگاه میکرد  بعدش میدیدی سعی میکنه اوجوری برقصه .طبق هر سال مهمونیهاش موقع شمع فوت کردن تمام مدت دستش تو کیک بود لباسشم بلافاصله کیکی کرد یک تکه بزرگ  خامه رو لباسش که مجبور شدیم عوض کنیم  با چاقو کیکش خانمی ما رقصید خودش اخر شب موقع خواب به من گفت مامانی امشب چقدر رقصیدم من ..

بابایی نتونست بیاد اما با رومینا تلفنی صحبت کرد اینجاش خیلی جالبه

بابایی :سلام دخترم خوبی کجایی خوش می گذره تولدت مبارک

رومینا :بابایی کجایی تو چرا نمی یایی

بابایی :من ادارم نمی تونم بیام مامانی که هست   تولدت مبارک

رومینا:تولد شما هم مبارک بابایی خوشگلم نازم و....

 کادوهای رومینا به ۴ دسته تقسیم شد  پول طلا لباش و عروسک که همشون خیلی خوشگل و ناز بود . مامانی (مامان طاطا) ربع سکه. اون مامانیش بعلت نبودنشون کادوشون دریافت نشده  دختر خاله هاش و پسر خاله هاش لباس و عروسک/خاله نسیم و سحر خاله صدیقه جون تو گردنی طلا .خاله زیبا جون پول .خاله لیلا عروک خوشگل که مامان بچه بیشتر خوشش آمده و اما خاله الهه یکدست لباس عروس فوقوالعاده خوشگل که خودش دوخته بود با تاج و دستنبد گل عروس و کیف عروس که همگی کار دست خودشو و خیلی با سلیقه تو جعبه لباس عروس  که شب عروسی دایی دارا لباسو تنش کرد موهاشم بقول خودش شنون کردیم.(عکسا در پیوست می آید)رومی مامان امسالم نذاشت ازش عکس  درست حسابی بگیریم فک کنم رومی مامان عکس زده شده .  هر چی عکس هست خیلی طبیعی بوده و خیلی سریع اتفاق افتاده همش هم مهارت عکاسی من و خاله هاشه با اینکه خیلی خوب بلده ژست بگیره اما عکس زدگی هم بد دردیه شده روز عروسی با اون لباس حتی یک عکس نذاشت بگیریم هر عکسی هم هست با کلی وعده وعید و اینکه متوجه نشده . امیدوارم پست کاملی بوده باشه اینجا از همه دوستانی که تو تولد بودن تشکر میکنم.

جای تک تک شما دوستان بلاگی  و کوچولوهای نازتون را که بتازگی شناختم خالی بود ایشالله بتونیم یک تولد وبلاگی واسه نینی ها بگیریم  مرسی از همه دوستانیکه با کامند ایمیل و پیغام تولد رومی مارو تبریک گفتن .

مهمونهای  کوچولو  تولد رومینا:نگین .ثمین . کیانا .مهدی. صدرا .دینا . الهام .  درسا. کیارش

Cool Slideshows

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱٦ - رومينا